![]() |
![]() |
|
| *** GOD is only love in my heart *** |
|
____________ سلام به وبلاگ کوچولوی من خوش اومدید خوشا به حال کسانی که نیستند تا ببیند و خوشا به حال کسانی که هستند اما نمیبینند ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
***کاشتم تا صبوری بیاموزم*** دو نفر بودند و هر دو در پي حقيقت ، اما براي يافتن حقيقت يكي شتاب را برگزيد و ديگري شكيبايي. اولي گفت: آدميزاد در شتاب آفريده شده، پس بايد در جست وجوي حقيقت دويد. آنگاه دويد و فرياد برآورد: من شكارچي ام، حقيقت شكار من است. او راست مي گفت، زيرا حقيقت، غزال تيز پايي بود كه از چشم ها مي گريخت. ==========================
داستان جالبیه شاید هم یه حقیقت حتما بخونید
حتما تحت تاثیر قرار خواهید گرفت داستان درباره ی یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود.اوپس از سال ها اماده سازی ماجراجویی خود را اغاز کرد.
*************** لحظه های عمر را دیدم در دیاری روشن و تاریک لحظه ها رفتند و رقتند اما.... انچه ماند ( خاطرات )
(*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)(*)(*) من زیاد اهل شعر نیستم و دوست ندارم اما فقط از بعضی شعر ها خوشم میاد اینو دوست دارم شما هم بخونید و نظر بدین
رفته بودم سر حوض تا ببینم شاید عکس تنهایی خویش را در اب اب در حوض نبود. ماهیان می گفتند: هیچ تقصیر درختان نیست ظهر دم کرده تابستان بود پسر روشن اب.لب پا شویه نشست اب و عقاب خورشید.امد او را به هوا برد که برد به درک راه نبردیم به اکسیژن اب برق از پولک ما رفت که رفت ولی ان نور درشت. عکس ان میخک قرمز در اب که اگر اب می امد دل او.پشت چین های تغافل می زد.چشم ما بود روزنی بود به اقرار بهشت تو اگر در طپش باغ خدا را دیدی.همت کن و بگو ماهی ها.حوضشان بی اب است ((صحراب سپهری)) ****************** |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 14:30 توسط شایان-م |
|
|
این پستالو گزاشتم که از حالو هوای بی هوده بیایم بیرون بخونید بد نیست =====================
چند تا سخن زیبا از ناپلئون بناپارت ناپلئون : دردها و رنج ها فکر انسان را قوی می سازد. ناپلئون: نایاب ترین چیزها در جهان دوست صمیمی است. ناپلئون: کسانی که روح نامید دارند مقصرترین مردم هستند. ناپلئون بناپارت : عفت در زن مانند شجاعت است در مرد ، من از مرد ترسو همچنان متنفرم که از زن نانجیب. ---------------------------------------------- --------------------------------------- ------------------------------ --------------- ------
نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد، گلویم سوتکی باشد،بدست کودکی گستاخ و بازیگوش و او یکریز و پی در پی دم گرم و چموش خویش را بر گلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد، بدین سان بشکند در من، سکوت مرگبارم را......... «دکتر علی شریعتی»
دکتر علی شریعتی در ۲اذر سال ۱۳۱۲ در مزینان روستای کوچکی در کنار کویر، در نزدیکی سبزوار دیده به جهان گشود. پدرش محمد تقی شریعتی، موسس کانون حقایق اسلامی و مادرش زهرا امینی، زنی روستایی متواضع و حساس بود. پدر پدر بزرگ علی، ملاقربانعلی، معروف به آخوند حکیم، مردی فیلسوف و فقیه بود که در مدارس قدیم بخارا ومشهد و سبزوار تحصیل کرده و از شاگردان برگزیده مولا هادی سبزواری محسوب میشد
()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()()
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم آبان 1387ساعت 23:39 توسط شایان-م |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 13:40 توسط شایان-م |
|
|
خدایا... به هر که دوست میداری بیاموز که عشق از زندگی کردن بهتر است و به هر که دوست تر میداری بچشان که دوست داشتن از عشق برتر (دکتر علی شریعتی) *********** چشمها هستند تا ببینند اسارت عشق های بی هوده را اما کجاست عشق جاودانه ایا کسی او را میشناسد پس چرا من نمیبینم اگه کسی تونست عشق رو پیدا کنه به منم معرفیش کنه که شاید از عشق زدگی دنیا رها بشم )()()()()()()()()()()()()()()()()()()()(
|
|
+ نوشته شده در
شنبه ششم مرداد 1386ساعت 13:12 توسط شایان-م |
|
|
عشق کیلویی 1000تومان
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 22:48 توسط شایان-م |
|
|
اینم سگ قشنگم جینا که ۱ ساله
ازش بی خبرم |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم تیر 1386ساعت 23:18 توسط شایان-م |
|
|
دلم خون شد از این افسرده پاییز از این افسرده پاییز غم انگیز غروبی سخت محنت بار دارد
همه درد است و با دل کار دارد افق در موج اشک و خون نشسته شرابش ریخته جامش شکسته
گل و گلزار را چین بر جبین است نگاه گل نگاه واپسين است پرستوهای وحشی بال در بال اميد مبهمی را کرده دنبال نه در خورشيد نور زندگانی نه در مهتاب شور شادمانی کلاغان میخروشند از سر کاج که شد گلزارها تاراج تاراج خورد گل سيلی از باد غضبناک |
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم تیر 1386ساعت 0:55 توسط شایان-م |
|
|
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شود طلب عشق ز هر بی سرو پایی نکنیم
هدف!!!!!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دهم اردیبهشت 1386ساعت 21:51 توسط شایان-م |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 22:20 توسط شایان-م |
|
|
یه روزی عشق یه کلمه مقدس بوداما حالا چی عشقا همه شده بچگونه شده یه بازی یه روزی هر کی عاشق میشود دنیا براش مثه یه چوب کبریت میشودو عشقش یه دنیا یکی جواب منو بده اخه چرا اخه چرا دنیا انقدر بی حوده شده چرا بی عشقی همه جارو گرفته؟ شاید من اشتباه میکنم شاید دنیا از چشم من شده یه دنیای بدون عشق شده اخه کجارفت اون صداقتی که تو عشقا بود چرا عشقا همه شده خیابونی چرا انقدر الکی شده یکی جواب منه عشق زده رو بده اخه چرا اخه چرا اخه چرا؟؟؟؟؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 21:52 توسط شایان-م |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 21:39 توسط شایان-م |
|
|
دل من دنیارو شناختی دل من
دل من مردم و شناختی دل من
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 21:52 توسط شایان-م |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم فروردین 1386ساعت 21:47 توسط شایان-م |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 16:26 توسط شایان-م |
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 16:21 توسط شایان-م |
|
|
سلام بچه ها امید وارم از وبلاگ خوشتون اومده باشه
سعی داشتم حرفامو با تصویر بیان کنم چون خودم نقاشی میکنم به این خاطره که ازم میپرسن چرا همش از تصویر استفاده کردم من خودم تصاویر رو دوست دارم چون تصاویر از کلمات بهتر ابرازه بیان میکنند حالا بازم اگه اشکالی تو کارم هست میتونید نظرات خودتنو بیان کنید خوشحال میشتم ( |
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 12:35 توسط شایان-م |
|
|
چشم من بیا منو یاری بکن
گونه هام خشکیده شد کاری بکن
غیر گریه مگه کاری میشه کرد؟
٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬٬
غصه گزشته های خوبه من
خیلی زود مثل یه خواب تموم شدن
حالا باید سر رو زانوم بزارم
تا قیامت اشک حسرت ببارم
سرنوشت چشماش کوره نمیبینه
|
|
+ نوشته شده در
جمعه دهم فروردین 1386ساعت 18:50 توسط شایان-م |
|
|
عشق را در کودکی می اموزیم بی وفایی را در بزرگی
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 19:11 توسط شایان-م |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 19:10 توسط شایان-م |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 19:5 توسط شایان-م |
|
|
. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 19:2 توسط شایان-م |
|
|
چرا..........؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 18:38 توسط شایان-م |
|
|
از بهشت كه بيرون آمد، دارايياش فقط يك سيب بود. سيبي كه به وسوسه آن را چيده بود.و مكافات اين وسوسه هبوط بود.فرشتهها گفتند: تو بي بهشت ميميري. زمين جاي تو نيست. زمين همه ظلم است و فساد. و انسان گفت: اما من به خودم ظلم كردهام... زمين تاوان ظلم من است. اگر خدا چنين ميخواهد، پس زمين از بهشت بهتر است. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 18:35 توسط شایان-م |
|
|
برو که دیگه بی خیالتم
فکر نکن نگران حالتم
نمیخوامت دیگه برو گم شو ***************************************
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 15:27 توسط شایان-م |
|
|
نظر یادتون نره
دلسوزی حضرت عزراییل برای دو بنده بخونید جالبه که برای پیامبر داره تعریف میکنه
روزی
دریایی طوفانی شد و امواج سهمگین آن یک کشتی را در هم شکست همه سر نشینان
کشتی غرق شدند، تنها یک زن حامله نجات یافت او سوار بر پاره تخته کشتی شد
و امواج ملایم دریا او را به ساحل آورد و در جزیره ای افکند و در همین
هنگام فارغ شد و پسری از وی متولد شد، من مأمور شدم که جان آن زن را
بگیرم، دلم به حال آن پسر سوخت.ودیگری
هنگامی که شداد بن عاد سالها به ساختن باغ بزرگ و بی نظیر خود پرداخت و همه توان و امکانات و ثروت خود را در ساختن آن صرف کرد و خروارها طلا و جواهرات برای ستونها و سایر زرق و برق آن خرج نمود تا تکمیل نمود. وقتی خواست به دیدن باغ برود همین که خواست از اسب پیاده شود و پای راست از رکاب به زمین نهد، هنوز پای چپش بر رکاب بود که فرمان از سوی خدا آمد که جان او را بگیرم، آن تیره بخت از پشت اسب بین زمین و رکاب اسب گیر کرد و مرد، دلم به حال او سوخت بدین جهت که او عمری را به امید دیدار باغی که ساخته بود سپری کرد اما هنوز چشمش به باغ نیفتاده بود اسیر مرگ شد. در این هنگام جبرئیل به محضر پیامبر (صل الله علیه و آله) رسید و گفت ای محمد! خدایت سلام می رساند و می فرماید: به عظمت و جلالم سوگند شداد بن عاد همان کودکی بود که او را از دریای بیکران به لطف خود گرفتیم و از آن جزیره دور افتاده نجاتش دادیم و او را بی مادر تربیت کردیم و به پادشاهی رساندیم، در عین حال کفران نعمت کرد و خود بینی و تکبر نمود و پرچم مخالفت با ما بر افراشت، سر انجام عذاب سخت ما او را فرا گرفت، تا جهانیان بدانند که ما به کافران مهلت می دهیم و لی آنها را رها نمی کنیم.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 11:51 توسط شایان-م |
|
|
روزگار عجب غریب است عجب از فاصله ها ایا تا به حال به خود اندیشیده ای که چرا بوجود امدی افریده شده ای که عاشق باشی که معشوق باشی اما این عشق چییه؟ میتونید اینو به من بگین؟ اصلا عشق یعنی چی؟ چرا تو دنیا عشق فقط شده مختص دوست داشتن جنس مخالف؟ چرا دوست داشتن رو عشق خطاب میکنید؟ اگه عشق فقط اینه پس منم شایان ضد عشق اما بازم با خودم فکر میکنم میبینم نه عشق این نیست عشقو باید پیدا کرد هر کی میخواد عاشق بشه باید به معبود برسه پس عشق واقعی کسی نیست جز خدا چرا ؟ چون فقط خداست که یگانه است چون فقط خدا هست که به حرفات گوش میده چون فقط خداست که محرم اسرارته... چون فقط خداست که بهت نارو نمیزنه چون فقط خداست که همیشه بوده چون فقط خداست که درکت میکنه عشقی تو دنیا خوبه که متصل بشه به عشق واقعی یعنی خدا..... |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 11:37 توسط شایان-م |
|
|
و اما ضد عشق....
اگه یک روز عاشق شدی بدان
به مرز دیوانگی نزدیک خواهی شد عشق یعنی دروغ...
یه روزی سنگی عاشقه سنگی دیگه میشه سنگ سالها که عاشقه سنگ دیگه بوده ازش ۱متر دور بوده سنگ با خود خوری و خاک شدن خودشو به سنگ دیگه رسوند اما افسوس که دیگه سنگ سنگ نبودو بلکه ماسه بود و دیگه اوبوهتی نداشت و سنگ دیگه اونو رها کردو حتی بهش اتنا نکرد واین بود که سنگ دلش هم سنگ شد |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 11:30 توسط شایان-م |
|
|
خدایا ! به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم بگذار تا آن را من خود انتخاب کنم اما آنچنان که تو دوست داری چگونه زیستن را تو به من بیاموز چگونه مردن را من خود خواهم آموخت
( دکتر شریعتی) *********************
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوازدهم اسفند 1383ساعت 11:4 توسط شایان-م |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
سلام یادم میاد حوالی سال 84 بود که عصرا بی کار میشودمو میرفتم تو اینترنت و این شود که تصمیم گرفتم این وبلاگ رو درست کنم حالا هم هر از چند گاهی میامو یه مطلب میزارمو میرم که
امید وارم بازم بازدید کیند و نظر بدین....... |
| پیوندهای روزانه |
|
کار در بازار فارگس(اتلانتیک شمالی) آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1387 آبان 1387 تیر 1387 مرداد 1386 تیر 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 اسفند 1383 |
|
RSS
|